کپی از مطالب صهبای صهبا

دکتر صهبای عزیز
نوشته‌های شما زندگی بسیاری از ما را تحت تأثیر قرار داد و نگاه ما را به جهان عوض کرد. ما هر روز نوشته‌های قدیمی شما را می‌خواندیم و منتظر نوشته‌های جدید بودیم. شما کامل نبودید، اما صمیمی و پر از اخلاص می‌نوشتید. یادمان دادید در سختی‌ها بگوییم رب ابن لی عندک بیتاً فی الجنۀ و امیدوار بمانیم.
ما نوشته‌هایتان را در آدرس خودتان و به نام خودتان نگه می‌داریم تا روزی که بازگردید و باز هم در خانه‌ی بهشتی‌تان مست صهبایمان کنید.

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

فعل و فاعل

استاد حفظ قرآنمون میگفتن مکر فقط و فقط برای خداست. میگفتن خدا مکر رو حتی به پیامبر هم اعطا نکرد و مختص خودش نگه داشت. میگفتن هر کی سمت مکر بره با خدا طرفه. و مکروا و مکرالله...

امروز داشتم روی مکر آمریکاییها فکر میکردم و بین جملات رهبری میگشتم که به جمله حضرت امیرالمومنین (ع) رسیدم: لو لا التّقی لکنت ادهی العرب. اگر بنا بر مکر و سیاست باشه ، من سیّاس ترین شما هستم (رهبری این روایت از جد بزرگوارشون رو در سال ۸۸ فرمودن).

و حالا در کنارش فرمایش پیامبر (ص) هم در ذهنم تداعی میشه: المومن کیّس.

 

گرچه قلب همه مون درگیر شهدا و اوضاع منطقه ست. اما نمیخوام درباره ش بیش از این بنویسم و بگم. اگه اجازه بدین برمیگردم به حرفای از جنس خودم و مکر و سیاست و کیاست رو ربط بدم به مسائل مربوط به همسرداری.

 

چیزی که فی البداهه بنظرم میرسه اینه که توی مدیریت آدمای اطرافمون ، یه تفاوت بزرگی بین سیاست (از نوع بدش) و کیاست وجود داره. سیاست نحوه مدیریت خبیثانه آدماست. کیاست نحوه خیرخواهانه مدیریتشون. مثلا منِ رزیدنت قطعا اینترنمو مدیریت میکنم. اگه به فکر این باشم که کارامو بهش محول کنم و خودم برم سر استراحت و درس خوندن ، بهش خیانت کردم. از نظر من این سیاسته. ولی اگه کارامو بهش محول کنم و نظارتش کنم و از ته دلم دوستش داشته باشم و بخوام با انجام وظایفش قوی بشه ، این میشه کیاست.

شاید در ظاهر هم خیلی اختلافی بین قالب دو تا عمل وجود نداشته باشه. ولی در قلب و نیتمون از زمین تا آسمون تفاوت میبینیم. تفاوتش در اینه که کیاست از صفات مؤمنه و سیاست از نشانه های منافق...

 

با این توضیح میخوام بگم که زن و شوهر هم همدیگه رو مدیریت میکنن. ولی مدیریت خیرخواهانه. مدیریت محبت آمیز. مدیریتی که انگار دارم پاره تنمو مدیریت میکنم. من خیلی میبینم که خانوما توصیه های مختلف میکنن که باید در مقابل شوهر و قوم شوهر سیاست داشت. یا مثلا جلوی مادرشوهر سیاست داشت. یا فلان و بهمان...

نمیخوام اینا رو نقض کنم. ولی میخوام بگم با حفظ قالب اعمال ، بیاین یه نگاه به درون قلبمون بندازیم. ما کلی انرژی صرف میکنیم که مثلا جلوی مادرشوهر از تک و تا نیفتیم و بهش بفهمونیم که پسرت کنار من خوشبخته. ولی حواسمون نیست که تو اون لحظه خودمون نیستیم. حواسمون نیست که با یه کینه دیرینه توی دلمون داریم به مادرشوهرمون سلام میکنیم. یا بقصد سیاست داریم باهاش تعامل میکنیم. این چیزایی که مراقبش نیستیم و ریشه توی نیتمون داره ، اثر خودشو توی نتیجه عملمون میذاره. 

من فقط میخوام بگم خودمون باشیم. حتی زمانیکه داریم همسر یا مادرهمسرمونو مدیریت میکنیم هم خودمون باشیم. خودمون با یه دنیا نیت خوب و یه عالم خیرخواهی. بار کج هیچوقت به منزل نمیرسه.

 

نکته بعدی اینکه منم گاهی از رفتارای مامان منیژه ناراحت میشم. هزار بار تا حالا ناراحت شدم. ولی یه بار اوایل زندگی مشترکمون که بشدت ازشون ناراحت شده بودم ، همسر یه جمله ای بهم گفت که آب بود روی آتیش. گفت خانوم! مامان من اشتباه کرد. ولی یه سوالی ازت دارم. اگه مامان خودت عینا همین کارو میکرد چکار میکردی؟ همین... همین یه جمله باعث شده من هر هزار باری که از مامان منیژه حرصم میگیره ، تو ناخودآگاهم بگم اگه همین کارو مامان آذرم کرده بود چکار میکردم؟ میدونین چی میخوام بگم؟ یه نظریه روانشناسی هست که میگه خودِ عمل برای ما منفور یا محبوب نیست. بلکه پیشفرضهای ما از فعل یا فاعل اون عمله که باعث میشه اون عمل برای ما محبوب یا منفور بشه.

مثلا اگه مامان من بهم بگه چقدر موهات سفید شده ، من جواب میدم وااا... راست میگی مامان؟ و بدون ناراحت شدن میرم جلوی آینه و نگاه میکنم. ولی اگه مادرشوهر بگه چقدر موهات سفید شده ، من بلافاصله ناراحت میشم و موضع میگیرم که از بس بهم خوش میگذره تو قوم ظالمین شما! و ته دلمم میگم دیدی بهم متلک انداخت؟ میگم این حتما یه منظوری داشته که اینو گفته و ...

 

ما فقط کافیه حواسمون باشه که اکثر مواقع از خودِ فعل ناراحت نمیشیم ، بلکه بواسطه پیشفرضایی که از فاعلش داریم ، ناراحت میشیم. من بشخصه توصیه میکنم موقع ناراحتیامون ، گاهی وقتا همین مقایسه کوچولو رو انجام بدیم و ببینیم ناراحتیمون واقعیه یا موهومی: اگه مامان خودم همین کارو میکرد من چکار میکردم؟

 

پس بعنوان جمعبندی:

بیاین تناظر یک به یک برقرار کنیم بین فامیل همسر و فامیل خودمون. این خیلی وقتا راهگشاست. یعنی از دست مادرشوهر که ناراحت شدیم ، بلافاصله بگیم اگه مامان خودم بود هم ناراحت میشدم؟

اگه دخترعموی همسر خرابکاری کرد ، بلافاصله پیش خودمون بگیم اگه دخترعموی خودم بود تو دلم چه حسی بهش پیدا میکردم؟

اگه خواهر شوهر یا جاری یه حرفی زد ، از خودمون بلافاصله بپرسیم اگه خواهرکوچیکه یا خواهر بزرگه عین همین عبارتو گفته بود چطور برداشت میکردم؟

و...

 

این تکنیک خیلی وقتا ما رو میبره تو موضع انصاف و عدالت و بهمون میگه پیشفرضاتو کنار بزن و با شرایط بدون پیشفرض ، اصل فعل رو قضاوت کن.

  • کپی از مطالب صهبا
  • ۰
  • ۰

هر چه خدا بخواهد

در حالیکه یه لیوان آبجوش دستم گرفتم وارد جمع بچه های پاویون میشم و بلند میگم وای بر غیبت کنندگان! با یه لبخند بزرگ میشینم روی صندلی و میگم خبببب... سوژه امروز کیه؟

مهسا میگه خودت! میگم خب بگم یا میگین؟ و لبخندمو بزرگتر میکنم...

بدون هیچ مقدمه ای میگه اگه جنگ بشه همونایی که جنگو راه انداختن میرن تو پناهگاهاشون قایم میشن. میگه دقیقا مثل اقتصادمون. خودشون با اسکورت میرن و میان. حتی وارد پمپ بنزین نمیشن. ولی مردم باید بهاشو بپردازن.

نفس تو دلم میپیچه. ساکت میمونم. لبخندمو به زور رو لبام نگه میدارم و فقط نگاش میکنم.

فائزه طلبکارانه نگام میکنه و میگه راست میگه دیگه... خودشون اگه مریض بشن داروی اصل آلمانی و آمریکایی براشون میارن. بعد مردممون داروهاشون تحریم میشه.

مهسا صداشو میبره بالاتر... میگه داروی آلمانی چیه؟ خودشون برای درمان میرن آلمان و انگلیس... دکترای ایرانم قبول ندارن.

با همون لبخندم میگم من چکار کنم بچه ها؟ بگین تا بکنم...

مهسا میگه همین دیگه... میرین شعار میدین پشتشون گرم بشه تا جنگ شروع کنن. بعد من و توی بیچاره باید کشیک پشت کشیک بمونیم و پیش چشممون تیکه های جوونا رو جمع کنیم و ساعت مرگ بزنیم براشون و زجر بکشیم.

میگه چی قراره تحویل نسل بعدیمون بدیم؟ اقتصاد فروپاشیده؟ مملکت چهل تیکه؟ دو تا بمب میکروبی و اتمی بزنه تا سه نسل بعدیمون همه شون فلج و ناقص به دنیا میان.

 

لبخند روی لبام خشک میشه. فکرم میره به بچه های تو راهیم... مهسا داره هنوز حرف میزنه و صداش توی پس زمینه ذهنمه. ولی متوجه کلماتش نمیشم...

اشکام داره میاد. ولی نمیخوام جلوی بچه ها خودمو از تک و تا بندازم... میدونم اگه زبون باز کنم بغضم میترکه و اشکام میریزه. هیچی نمیگم. میگن و میگن و میگن... میشنوم و میشنوم و میشنوم.

 

حرفاشون که تموم میشه میرم دستشویی و خوب گریه میکنم. با بچه هام حرف میزنم. میگم ببخشین منو که نشستم گوش کردم. به خدا میگم ببخش منو که سکوت کردم..

 

سر نماز میاد تو نمازخونه کنارم میشینه. ظرف سیبشو میگیره جلوم. یه تیکه سیب برمیدارم که دستشو رد نکنم. نگه میدارم تو مشتم. میگه صبح خیلی تند رفتم. میگم مهم نیست. میگه مهمه. میگم حالم خوب نیست مهسا. بیا درباره ش حرف نزنیم. میگه شیدا بخدا منم برای سردار گریه کردم. بغضم میشکنه و اشکام میریزه... اونم اشکاش میریزه. همدیگه رو بغل میکنیم و تو بغل هم گریه میکنیم. سرش رو شونه هامه. میگه همه مون بی پناه شدیم... ولی مردم گناه دارن بخدا. همه حرفامو میخورم. هیچی نمیگم بهش... فقط گریه میکنم...

 

عصر منتظرم همسر بیاد خونه و جلوش یه دل سیر گریه کنم... بیاد و بهش بگم که هزار و یه جواب داشتم برای حرفای مهسا و فائزه و مژگان و نتونستم حتی یکیشو به زبون بیارم. بیاد و بهش بگم چقدر ضعیف شدم... بیاد و بگم چقدر این روزا احساس بی فایده بودن میکنم... بیاد و جلوش آرزوی مرگ کنم...

 

تلفن خونه زنگ میخوره. میگه امشب دیرتر میام. قراره بریم سر بزنیم به خوابگاه دانشجوها و از اون طرف یه سر بریم مصلی. میگه شامتو بخور. بعد که من اومدم دوباره با هم میخوریم. اگه هم دیر شد بخواب.

بغض تو گلوم جمع شده. با کوتاهترین کلمات جوابشو میدم: التماس دعا.

تلفنو قطع میکنم و بازم میزنم زیر گریه... از اینکه تو هیچ مراسمی از شهدامون نمیتونم شرکت کنم...

 

میخوام بیام تو وبلاگ بنویسم و جواب مهسا و فائزه رو با دکمه های کیبوردم بدم. میخوام بیام بنویسم که ما یه بار میجنگیم که تا ابد صلح برقرار بشه. اما اونا تا ابد صلح و مذاکره پیشنهاد میکنن که تا ابد جنگ مستمر و دائمی داشته باشیم.

میخوام بنویسم کو تضمین اینکه اگه سکوت کنیم جری تر نشن؟ کو تضمین اینکه با همون وقاحتی که بالاترین مقام نظامیمونو ترور کردن ، بقیه مونو به مرور قتل عام نکنن؟

میخوام بیام بنویسم تا کی قراره تو سرمون بزنن و سکوت کنیم و لبخند بزنیم؟

میخوام بیام تو وبلاگ بنویسم کور شدیم؟ نمیبینیم رسما قانون جنگل برقرار کرده تو دنیا؟

میخوام بگم کدوممون حاج قاسمو میشناختیم؟ هیچکدوم. حاج قاسم تو هیچ کجای زندگیمون نبود. ولی حالا موافق و مخالف نظام اشکامون داره میریزه براش. موافق و مخالف داریم احساس بی پناهی میکنیم. 

میخوام بگم این حال دل عجیب نیست برات؟ 

میخوام بگم مگه دلامون دست خدا نیست؟ چی شده که خدا دلامونو این شکلی کرده؟

میخوام بیام شکایت کنم از زمین و زمان. میخوام بنویسم و گریه کنم.

 

ولی بازم سکوت میکنم. دراز میکشم رو تخت. با چشم گریون خوابم میبره. یکی دو ساعت بعد که بیدار میشم همسرم خونه ست. میخوام برم جلوش گریه کنم. ولی توان بلند شدن ندارم. میاد تو اتاق. سلام میکنه و بی مقدمه میگه خوب نیستی انگار؟ یه بغضی تو گلومه که منتظر ترکیدنه. خیلی خودمو نگه میدارم و میگم آثار دوری شماست. میگه من؟ میخنده و میگه کم کم عادت میکنی...

میزنم زیر گریه...

میشینه کنارم رو تخت. دستمو میگیره تو دستاش. میگه: خانوم! یَفعل الله ما یشاءُ بقُدرته. و یَحکُم ما یُریدُ بعزّته...

تموم جوابایی که میخواستم به مهسا بدم یادم میره. یادم میاد که دنیا دست خداست. با خودم تکرار میکنم:

یفعل الله ما یشاء بقُدرته و یحکم ما یرید بعزّته.

 

 

 

 

* میشه خواهش کنم فردا که رفتین تشییع و نماز به نیابت از منم چند قدم بردارین؟ لطفا...

  • کپی از مطالب صهبا
  • ۰
  • ۰

ق ا س(ص) م

چند هفته پیش داشتم با شبگرد درباره اوضاع عراق حرف میزدم. بهش گفتم نمیخوام حالا که باردارم خودمو درگیر این چیزا کنم. میگفت اتفاقا باید تحلیل سیاسی بخونیم تا روی بچه مون اثر مثبت بذاره. خواهرانه بهم میگفت بخون... ولی براش اعتراف کردم که چقدر ضعیف شدم. گفتم همینکه به این چیزا فکر میکنم و درباره ش حرف میزنم حرص میخورم و اشکام میاد... گفتم منو چند ماه معاف کنه از این حرف و حدیثا و تحلیلهای سیاسی... گفتم و فرار کردم از حرف زدن باهاش...

دلم میخواست براش از چیزی که تو دلم میگذره حرف بزنم. دوست داشتم بهش بگم به دلم افتاده یه اتفاق بدی قراره بیفته که آتیش فتنه های عراقو سرد کنه. یه اتفاقی که من طاقتشو ندارم. ولی دستم و زبونم لرزید و اون شب سکوت کردم...

 

دیروز خیلی دیر و با رخوت برای نماز صبح بیدار شدم. همسرم بیدار بود. ازش شاکی شدم که چرا زودتر بیدارم نکرده. هیچی نگفت. نمازو که خوندم اومدم صبحونه رو آماده کنم. همینطور که نشسته بود پشت کامپیوتر ، آروم آروم شروع کرد حرف بزنه. شروع کرد بگه اخبار غیرموثق نوشته آمریکاییا هادی العامری رو دستگیر کردن. دلم لرزید. گفتم بسم الله. و مکروا و مکرالله... 

چند دقیقه بعد گفت مستند ابومهدی مهندس رو یادته؟ گفتم آره. گفت یادته چقدر تسلیم خدا بود؟ گفتم کجاش؟ گفت اونجایی که میگفت شهید بشم یا بمیرم... هر چی خدا بخواد...

گفتم هوم... یادمه... 

گفت دیشب آمریکاییا حمله هوایی کردن به ماشینش و شهید شده. 

دلم ریخت. اومدم بالا سرش گفتم یعنی چی؟ گفت هیچی دیگه... هار شدن... اشکام اومد. ولی خیالم راحت شد که خدا قراره آتیش فتنه عراقو با خون پاک یه مجاهد عراقی خاموش کنه. خودم و اشکامو جمع کردم و گفتم مبارکش باشه...

گفت یه چیز دیگه م بگم؟ گفتم مگه خودت نگفتی خبرا رو پیگیری نکنم؟ نگو لطفا.

گفت حالا این یکی رو دوست دارم خودم بهت بگم.

گفتم اینجور که داری پیش میری زبونم لال حتما میخوای بگی هواپیمای حاج قاسم رو هم تو هوا زدن.

حرفم تموم نشده بود که دیدم زد زیر گریه...

 

نمیدونم این دو روزه چطور بهم گذشته. نمیدونم با این همه دردی که از دیروز همه روح و جسممو گرفته به بچه های تو شکمم چی گذشته. ولی یه روز برای دخترام تعریف میکنم که مادرتون خیلی سعی کرد شما رو درگیر نکنه. خیلی تلاش کرد از همه چی دوری کنه تا از بار امانت شما ، سالم و آروم فارغ بشه. خیلی سعی کرد خودشو تو یه غار حبس کنه و اخبار نخونه و به اوضاع فکر نکنه. ولی این دو روز مثل بقیه از غم حاج قاسم مرد و زنده شد. بهشون میگم هر کار کرد طاقت نیاورد و آروم نشد. میگم دیروز بقدری غصه خورد که شب رفت زیر یه مشت سرم و آمپول و آرامبخش...

 

یه روز براشون تعریف میکنم که هیچوقت نخواستم آب تو دلتون تکون بخوره. ولی از روزی که فاطمه زهرا (س) رو تو حالت بارداری بین در و دیوار گذاشتن ، آرامش برای همه مادرای باردار تموم شد. از روزی که دست روی فاطمه زهرا (س) بلند کردن ، صورت همه مون کبود شد. از روزی که فاطمه زهرا (س) شروع کرد غصه بخوره ، غصه نشست تو دل همه مون. همه غصه های عالم از غصه فاطمه زهرا (س) شروع شد. همه خونهای به ناحق ریخته شده از پشت در خونه خانم فاطمه زهرا (س) شروع شد. همه مظلومیتا از مظلومیت آقا امیرالومنین (ع) شروع شد.

لعن الله قاتلیک یا فاطمه الزهرا...

 

 

 

 

 

* همسرم این فیلمو هدیه کردن. گفتن از طرفشون بذارم تو وبلاگ.

 

  • کپی از مطالب صهبا
  • ۰
  • ۰

مودّت

تو قرآن دلنشینی که خدا بهمون هدیه داده یه «محبت» میبینیم و یه «مودّت». از دوره حفظ قرآنم یادم میاد که استاد میگفتن محبت برای قلبه و مودت برای قالب. بعد میگفتن که پیامبر برای اجر خودشون از ما مودت نسبت به اهلبیتشونو خواستن. میگفتن مودت یعنی ابراز عملی محبت قلبی. یعنی محبتمونو تو دلمون نگه نداریم. بریم راه ابرازشو یاد بگیریم و ابرازش کنیم. میگفتن ابراز محبت یعنی مراعات کردن حق محبوب. هر محبوبی حقی بر گردن ما داره که باید رعایت بشه. درباره اهلبیت میگفتن مودت یعنی اطاعت ازشون. یعنی ذوب شدن در وجودشون. یعنی تلاش برای اینکه تمثال اهلبیت بشیم. بعد مثال میزدن که حجاب گذاشتن یعنی مودت اهلبیت. خوش اخلاق بودن یعنی مودت اهلبیت. مراعات احوال دل مردم یعنی مودت اهلبیت. همسرداری و تلاش برای کسب رضایت شوهر یعنی مودت اهلبیت. تربیت فرزند صالح یعنی مودت اهلبیت. و خلاصه هر کاری که از محبت درون قلبمون به اهلبیت نشأت بگیره و در قالب عملی مطابق سنت اونها ظهور کنه یعنی مودت اهلبیت.

 

اما از اهلبیت که بیایم پایینتر ، تو روابط زن و شوهری هم اغلب ماها مشکل محبتی با همدیگه نداریم. زن و شوهر ابتدای مسیر زندگیشون غرق در محبت همدیگه ن. ولی شاید اصل مشکل زندگیای ما مودّته. یعنی نحوه ابراز محبت. یعنی ادا کردن حق محبوبمون. و در حالیکه حواسمون نیست ، بعد از یه مدتی به تدریج این کمبود مودّت سرایت میکنه به قلبمون و محبت قلبی رو هم کمرنگ میکنه و مشکلات بعدیش پیش میاد. وگرنه از همون اولش همه مون عاشق همدیگه ایم و گرماشو تو دلمون حس میکنیم. ما - زن و شوهرا - پا به پای همدیگه باید کار کنیم روی مودت تا روز به روز محبت قلبیمون بیشتر بشه...

 

اینا رو گفتم که بگم یکی از مهمترین مسائل در ابراز محبت (یعنی مودّت) زبانه. و یکی از اولین نکات مربوط به زبان اینه که حین گفتگوهامون جملات آمرانه رو تبدیل کنیم به جملات پرسشی. زبان خیلی مهمه. هم در مودت با خلق و هم در رأس خلق ، مودت با همسر. مثلا بجای اینکه به همسرم بگیم: «فردا بریم خرید!» ، میتونیم بگیم: «حوصله شو داری فردا بریم خرید؟». کمرنگ کردن جملات آمرانه توی بطن و متن زندگی مشترک و تبدیل کردنش به جملات پرسشی ، خیلی خیلی مهمه.

 

یادم میاد وقتی کوچیک بودم ، یکی از مشکلاتی که مامان بابا با همدیگه داشتن سر لباس پوشیدن بابا بود. اول صبح بابای خدابیامرز لباس میپوشید بره سر کار که مامان خدابیامرزم میگفت بازم که این شلوارو پوشیدی؟! اون یکی رو بپوش! و بابا هم با یه لحن بدی جواب میداد که تو دوباره موقع رفتن من دست گذاشتی رو لباسام؟

من همیشه تو دلم میگفتم مامان از ته دلش بابا رو دوست داره. ولی بلد نیست موقع لباس پوشیدنِ بابا چطور محبتشو از تو قلبش بیاره تو زبونش و ابراز کنه.

 

اون روزا گذشت. ولی واقعیت اینه که منم دختر مامانم ام و پیله میشم به لباس پوشیدن همسرم. ولی سعی میکنم از راه درست باهاش مواجه بشم.

مثلا یه روز  بهش میگم میشه اون کت آبیه رو بخاطر من بپوشی؟ 

یه روز دیگه میگم آقای بامعرفت! دیشب شلوار مشکیه رو اطو کردم که بپوشیش دیگه... قابل نمیدونی ما رو؟

یه روز دیگه میگم نوچ! بلد نیستی مخ دخترا رو بزنی! اون پیرهن راه راهه رو بپوش ببینم دلم میره برات یا نه...

و هزار و یک قالبِ دیگه ای که میتونیم محبت قلبیمونو بریزیم داخلش و باهاش به همسرمون بفهمونیم که گیر دادن من به لباسات از روی محبتیه که تو قلبم بهت دارم...

 

جمعبندی اینکه یکی از اصول مرتبط با زبان ، متمرکز شده روی یه نکته ساده: تبدیل جملات آمرانه به جملات پرسشی. این کار یعنی شأن قائل شدن برای همسر. یعنی من همراهتم نه رئیست. یعنی من همسرتم نه بالاسرت. یعنی دوست دارم...

 

 

 

* قسمت بود شب جمعه اسم مامان بابا رو بیارم تو پستم. خدا همه مومنین و مومناتو رحمت کنه. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

  • کپی از مطالب صهبا
  • ۰
  • ۰

تازه عروس

- میخوام دنیا رو عوض کنم استاد!

- تا مجردی عوضش کن!

- چه ربطی داره استاد؟

- ربطش اینه که وقتی متأهل بشی حتی کانال تلویزیونم نمیتونی عوض کنی ، چه برسه به دنیا!

 

 

این جوکی بود که یکی از دانشجوهای همسر براش فرستاده بود و امشب برام خوند. و من با شنیدنش یاد یه اتفاقی افتادم که با خودم گفتم بد نیست اینجا درباره ش بنویسم.

 

 

یکی از خرابکاریای سارا خانوم ما در دوره عقد و اوایل زندگی مشترکش این بود که با بی تجربگی ، زندگی میثم رو بشدت تک بعدی کرده بود. میثم به کار و فعالیتای اجتماعیش نمیرسید. از درس جامونده بود. از تعادل خارج شده بود. از جمع دوستاش جدا شده بود. کاملا در اختیار زن و زندگی بود و از بیرون هر کی میدید میگفت عجب مرد زندگی ای!

و من وقتی از ماجرا و این طرز رابطه شون باخبر شدم ، با نهایت انصاف ، خواهرمو مقصر همه اینا دونستم و کلی دعواش کردم بخاطر این بی کیاستی ای که اسمشو گذاشته بود سیاست زنانه!

 

ماجرا برمیگرده به زمانی که آقامیثم رفته بود هیئتشون. دوستای چندین و چندساله ش بعد از مدتها دیده بودنش و بهش گله کرده بودن که اگه ازدواج اینه که تو کردی ، ما قیدشو کلا زدیم رفت. 

صمیمی ترین دوست میثم رابطه شو با میثم تموم کرده بود. چرا؟ چون آقا میثم ۶ ماه تقریبا هیچ رابطه خاصی با بهترین رفیقشون برقرار نکرده بودن! چون حتی جواب تلفنها و پیاماشم درست نداده بودن! چون از همه کارای اصلی و فرعی دوره تجردش دست کشیده بود و فقط و فقط شده بود شوهر سارا خانم ما! و به خیال خودشون خیلی خوش و خرم بودن ، غافل از اینکه دوستای مجردش بشدت نسبت به خودش و اساس ازدواج کردن ناامید شده بودن.

 

خلاصه همون شب آقامیثم خیلی شاکی اومده بود ماجرا رو بحالت انفجاری به سارا گفته بود که ازدواج با تو درس و هیئت و کارای تشکیلاتی و دوستای صمیمی و غیره و ذلک منو نابود کرده. و تنها دستاورد ازدواج من این بوده که صدتا سفر رفتیم و هزارتا کافه و رستوران و مهمونی و میلیون دفعه هم دونفره قدم زدیم. گفته بود پایان نامه و فارغ التحصیلیم عقب افتاده و عملا ازدواج جز این چیزا و یه سری حاشیه هیچ چیز دیگه ای برام نداشته. خلاصه میثم تا ته خط رفته بود و حسابی با همدیگه دعوا کرده بودن. دعوا کرده بودنا... یعنی میثم رسما گفته بود من این زندگیو دیگه نمیخوام و باشه واسه خودت و کسی که اهلشه. و سارای ما هم با شنیدن این جمله ترکیده بود و اونم یه سری بی انصافیای دیگه در حق میثم کرده بود.

 

خلاصه از سهم اشتباهات میثم که بگذریم ، سارای ما با بچه بازی و بی تجربگیش تبدیل شده بود به یه موجود منفور بین دوستای میثم. و بدتر از اون اینکه واقعا یه چهره بد از ازدواج و دخترای مذهبی ترسیم کرده بود تو ذهن اون جمع.

من؟ عمرا نمیتونستم کاری کنم در زمینه دوستای میثم و بهشون بگم که ازدواج نه اون چیزای رمانتیک تو ذهن شماست و نه این چیزایی که از میثم و سارای ما دیدین. اونا از دست من کاملا خارج بودن. تنها کاری که از من ساخته بود این بود که رابطه سارا و میثمو ترمیم کنم. و البته به سارا خانوم بفهمونم چه خرابکاری ای کرده! الحمدلله الان خیلی بالانس شدن و اون حس تمامیت خواهی سارا هم افت کرده. ولی خودش میدونه چه کاری کرده با دوستای میثم و چه دسته گلی آب داده که دیگه تقریبا غیرقابل برگشته...

 

 

اینا رو نوشتم که بگم احیانا اگه نوعروسی اینجا رو میخونه ، یا اگه مجردی داریم که انشاالله بحق خانوم زینب کبری (س) خیلی زود قراره بره خونه بخت و سفیدبخت بشه ، مراقب باشه چه تصویر و تصوری از خودش ، تأهل و ازدواج به همسرش ، دوستای مجرد همسرش و اساسا جامعه ارائه میده. 

 

ما زنها اساسا تمامیت خواهیم. یعنی تمام شوهرمونو برای خودمون میخوایم و حاضر نیستیم با کسی شریک بشیم. خدا این ویژگیو توی ما قرار داده تا خونواده مونو حفظ کنیم. ولی باید تو مسیر درست خودش بکار بگیریمش. همسرم این اصطلاحو برای یکی دو موردی که ما واسطه ازدواجشون شدیم بکار برد که من خیلی دوستش داشتم و براتون مینویسمش: اینکه ازدواج محدودیتهایی ایجاد میکنه. ولی با ازدواج قرار نیست موتور همسرمونو خاموش کنیم. بلکه قراره با دو تا موتور و قوی تر ، یه زندگی با ابعاد بزرگترو تجربه کنیم.

خلاصه که وقتی وارد زندگی مردتون میشین ، طوری عمل نکنین که همه کارایی که در دوره مجردیش میکرده تعطیل بشه. طبیعیه یه جاهایی محدودیت ایجاد بشه. ولی اینکه تصور کنین مرد مال منه و همه فعالیتای دوره مجردیش قراره تحت تاثیر من قرار بگیره ، غلطه.

بیاین پا بذاریم روی اون حس تمامیت خواهیمون و یه جاهایی به شوهرمون آزادی عمل بدیم تا اونم به کاراش برسه. رسالت من و شما اینه که همسر وقتی شب میاد کنارمون آرامش بهش هدیه بدیم و گرمش کنیم برای فردا صبحی که قراره دوباره برگرده به اجتماع و جهادش. نه اینکه تنش و تشویش ایجاد کنیم و سردش کنیم و نگهش داریم برای خودِ خودِ خودمون. شوهر ، برای زن نیست. شوهر ، برای کار و اجتماع هم نیست. شوهر ، مال خداست. همونطور زن ، برای شوهر و یا برای کارای خونه نیست. زن هم مال خداست. مراقب باشیم با اموال خدا چه میکنیم...

 

 

 

* زینت باشیم برای اهلبیت. ترغیب کننده باشیم برای ازدواج مجردها. الگو باشیم برای دخترا. راه درست و متعادل دین رو در پیش بگیریم ، طوری که مومنین و مومنات رغبت کنن به راهی که ما رفتیم وارد بشن. و این محقق نمیشه مگر اینکه در عمق زندگیمون ، گذشت و تعادل رو برقرار کنیم.

 

* همه اینایی که گفتم درباره آقایون هم به نحو دیگه ای صدق میکنه. میدونم دل خیلی از خانمها هم پره. ولی احساس کردم بیشتر مخاطبای اینجا خانم هستن و بهتره اونا رو مخاطب حرفام قرار بدم. ازم ناراحت نشین لطفا. بچه ها خیلی راحت بگم منم که زنم از رفتارای بعضی از شما جوونترا با همسراتون میترسم. بعضی از عقایدی که ابراز میکنین خیلی ترسناکه برام. چه برسه به پسر مجردی که یه چیزی ازتون میبینه یا میشنوه و تصورش از ازدواج خراب میشه. آدم هر عقیده ای رو ابراز نمیکنه. هر حرفی رو جار نمیزنه. هر کاری رو با شوهرش نمیکنه.

سارای ما که دوره عقدش حسابی خرابکاری کرد. ببینم شماها چه میکنین... [لبخند]

  • کپی از مطالب صهبا
  • ۰
  • ۰

گفتگوهای پرتنش

یه موضوعی که توی گفتگو با آقایون خیلی مهمه ، دایرکت بودنه. آقایون خیلی منظم تر از ما فکر میکنن و علاقمندن که مستقیم و منطقی باهاشون گفتگو کنیم. ولی ما گاهی کاملا برعکسیم. خصوصا زمانی که یه اتفاقی بیفته و احساساتمون غَلیان کنه. اون تایم گاهی پیش میاد که بسیار غیرمستقیم و پیچ در پیچ حرف میزنیم. یعنی موقع حرف زدن از یه جایی شروع میکنیم و خدا میدونه حین حرف زدن قراره کجاها سر بزنیم و چه کسایی رو آباد کنیم که دیگه من درباره ش سکوت میکنم [خنده] و خب طبیعتا هیچ مسیر مشخصی رو در گفتگومون دنبال نمیکنیم جز اینکه حرصمونو خالی کنیم.

حالا تصور کنین که چاشنی عصبانیت هم داشته باشیم. چی میشه؟ شروع میکنیم یه سری مسائل پیچیده رو به بدترین شکل و با بدترین لحن ممکن به خورد شوهر طفلکیمون بدیم. عنصر لجبازی رو هم اینجا اضافه کنین به رفتارمون. و شوهر؟ طبیعیه که اگه کم ظرفیت و کم تجربه باشه ، با واکنشای ناجورش اوضاعو خرابتر میکنه. اگه هم ظرفیتش زیاد باشه عمرا توجه خاصی بهمون نمیکنه و تحمل میکنه تا غر و جیغ و احساسات ما تخلیه بشه و خودمون تمومش کنیم. 

حالا تصور کنین ما واقعا یه مشکلی داشته باشیم و بخوایم اون مشکل حل بشه. طبیعیه که تو این شرایط همسرمون حرفای ما رو ترتیب اثر نمیده. گاهی هم که بخواد ترتیب اثر بده ، متوجه ما نمیشه و درکمون نمیکنه. چون طبیعتا ما پشت سر هم و کاملا نامنظم حرف میزنیم. بعبارت دقیقترش غر میزنیم. ببخشین که دارم صریح میگم. طبیعت عام ماست و بد نیست بپذیریمش. آقایون هم مسائلی دارن که خودشون میدونن چیه [لبخند]

 

 

 

اما نظر من توی موارد گفتگوهای پر تنش:

اولین قدم اینه که باید تکلیف خودمونو روشن کنیم. یعنی اینکه آیا قراره غر بزنیم تا تخلیه بشیم یا اینکه مشکلی داریم و قراره اون مشکلو به شوهرمون انتقال بدیم و مشکل باید حل بشه. اکثر مواقع هم ترکیب هر دو مورده.

خب تو حالت اول بنظرم اصلا لازم نیست فکر کنیم! کافیه چشمامونو ببندیم و هر چی به لب و دهن مبارکمون میاد نثار شوهرمون کنیم [خنده] اصلا شوهر کردیم واسه همین چیزا... وگرنه خونه بابامون چی کم داشتیم مگه؟ [خنده]

اما تو حالت دوم قراره ما به یه نتیجه ای برسیم. پس لطفا نفس عمیق بکشیم و سعی کنیم برنامه داشته باشیم برای به نتیجه رسوندن حرفامون. یعنی چی؟ یعنی یه سری مراحلی رو طی کنیم.

 

اولا تو حالت عصبانیت گفتگو نکنیم. عصبانیت یه باتلاقه که تو اون شرایط هر چی بیشتر حرف بزنیم ، بیشتر غرق میشیم.

 

ثانیا پیش زمینه بدیم به همسر. یعنی قبلش بگیم یه تایمی خالی کن. من میخوام درباره یه مشکلی باهات صحبت کنم (حتی میتونیم موضوع گفتگو رو هم بهش بگیم. مثلا بگیم: یه تایمی که حوصله داری درباره ساعتهای کاریت میخوام باهات حرف بزنم). آماده کردن همسر درباره موضوعی که قراره درباره ش صحبت کنین خیلی مهمه. و بعد که یه تایمی رو هماهنگ کردین با همدیگه ، موقع گفتگو ببینین که چقدر با تمام وجود و حواس جمع بهتون گوش میکنه. و در واقع اون مشکلی که اغلب ما داریم و میگیم همسمرمون به حرفامون گوش نمیکنه حل میشه!

 

ثالثا عجله نکنیم. قطع به یقین ما حرفمونو خواهیم زد. پس عجله نکنین. این قسمت خیلی سخته. خصوصا وقتی که احساساتی میشیم. ولی واقعیت اینه که ما هم باید رشد کنیم. رشد ما تو اینه که وسط غلیان احساسات ، صبر کردن رو تمرین کنیم. راهشم اینه که ذره ذره فاصله بندازیم بین لحظه احساساتی شدنمون و لحظه ابرازش. مثلا دفعه اول پنج دقیقه صبر کنیم. یعنی پنج دقیقه نفس بگیریم و بعدش اون غرغرای مبارکو بکوبیم تو صورت شوهر عزیزتر از جان. دفعه دوم یه ربع نفس بگیریم. دفعه سوم نیم ساعت. و از یه جایی به بعد بهش بگیم جناب همسر! بنده میخوام سر فلان مسئله با تانک از روت رد شم. یه تایم هماهنگ کن که بیام سر وقتت [خنده].

 

رابعا اگه قراره فقط غر خالی نباشه و به نتیجه و راه حل برسیم ، تا یه اندازه ای ما خانمها باید حرفامونو تو قالب مردونه بریزیم و آقایون هم تا حدودی باید حرفای ما رو تو قالب زنونه گوش کنن. 

(خود این زنونه - مردونه بودنِ حرفا میتونه موضوع گفتگوهامون باشه. اینکه از همدیگه بخوایم درباره ضعفمون موقع حرف زدن یا شنیدن به همدیگه توضیح بدیم.)

از طرفی خیلی مهمه وقتی داریم با جناب همسر حرف میزنیم ، حرفامون پیوسته باشه. یعنی از یه جای مشخصی شروع کنیم ، یه جایی اوج بگیریم ، یه جایی فرود بیایم و یه جایی مشت آخرو بزنیم و تامام! [خنده]

تجربه شخصی من توی خونواده و محیط کارم اینه که بحثهای منطقی ، بشدت آقایون رو تحت تاثیر قرار میده. یعنی مثلا اگه میخواین به همسرتون بگین که دیر اومدنش به خونه براتون سخته ، باید کاملا منطقی بهش بگین که من به این دلیل نمیتونم تحمل کنم که دیر خونه میای. حتی اگه دلیلتون کافی نباشه ، ولی ابرازش به فرم منطقی باعث میشه که همسرتون بپذیره که شما مشکل دارین با فلان موضوع.

 

پس بعنوان جمعبندی:

بیاین اول هدفمونو از گفتگوی پرتنش با همسر مشخص کنیم: تخلیه عواطف لحظه ای؟ یا رسیدن به راه حل مشکل؟ 

و بعدش با خیال راحت مطابق هدفتون ، اپروچ تعیین کنین.

  • کپی از مطالب صهبا
  • ۰
  • ۰

عبد خدا

باهاش دارم بحث میکنم سر یه موضوعی.

میگه شیدا! یادت باشه ما اختیار داریم ولی آزاد نیستیم.

چشمام از تعجب میزنه بیرون. میگم یعنی چی؟

میگه همین دیگه... آزاد نیستیم و اختیار داریم. اختیار یعنی دنبال خیر بودن. ماها عبادی هستیم که دنبال خیرشون میگردن.

دلم آروم میشه به حرفش. دلم محکم میشه به استدلالش...

 

 

* تخت خوابیده. حسودیم میشه به این همه آرامشش. کاش منم تو این چند سال ازش یاد میگرفتم. منی که وسط یکی از امتحانای بزرگ خدا از فکر و ذکر خوابم نمیبره و همسری که حالا دیگه خوابِ خوابِ خوابه...

  • کپی از مطالب صهبا
  • ۰
  • ۰

دلتنگم. دلتنگ یه سجده طولانی. وسط روزایی که سجده هام به کوتاه ترین شکل ممکن انجام میشه. وسط روزایی که تکونای کوچیک بچه ها تو سجده ها شروع شده. فکرم مشغوله به نماز صبحای چند ماه قبلم که سرم گیج میرفت و چند بار وسطش باید تکیه میدادم به دیوار. یعنی خدا قبول میکنه اون نمازا رو؟ فکرم مشغول عجز و ضعفمه. به اینکه این روزا بعد ۴ رکعت نماز باید از خستگی و بی حالی یه ربع دراز بکشم. به شبایی که خسته م و خوابم نمیبره. خوابم نمیبره و از سوزش چشمام ، رمق اشک برام نمونده. شوق سجاده و نماز شب ندارم. ذوق قرآن ندارم. ولی حرف با خدا زیاد دارم...

 

مادری همینه. اینکه دیگه نتونی یه نماز پر از آرامش داشته باشی. اینکه وسط نماز چشمت به بچه ت باشه. اینکه شاید تا چند سال نتونی نماز جماعت بخونی. اینکه بین دو تا سجده ت کریر بچه تو تکون بدی و وسط تسبیحاتت لبخند بزنی بهش...

 

من دارم اولین روزای مادریمو میگذرونم. ساده ترین روزاشو. این مدت از مادر بودن فقط حالت تهوع و استفراغ صبح اول وقتشو گذروندم و بی خوابیای آخر شب و بی حالی وسط روزشو. این روزا حالت تهوع کم شده و خستگی و بی رمقی زیاد. راه رفتن پنگوئنی کم کم قراره بیاد سراغم و سنگینی حملش و آثار افسردگیش...

من دارم ساده ترین روزای مادری رو میگذرونم و خوب میدونم روزای سخت تری در انتظارمه. خیلی وقته خدافظی کردم با روزای قبل از مادر شدنم. با سکوت و بی دغدغدگی موقع نماز. با کتاب خوندن در کمال آرامش. با درس خوندن. با کار کردن. با برای خودِ خودِ خودم بودن. و حتی برای خلق خدا بودن. 

 

دارم فکر میکنم به اینکه همون خدایی که گفته موقع نمازت حضور قلب داشته باش ، میشینه به تماشای مادری که با تمام وجودش وسط نماز حواسش به بچه هاشه. یا پدری که وسط نماز بچه ش از سر و کولش بالا میره و همین چند دقیقه نمازشم به کُشتی گرفتن با بچه میگذره. دارم فکر میکنم به خدایی که بهم میگه این نماز با این ظاهر ناجورش پیش من قشنگتره از تموم نمازایی که تو دوره مجردی و قبل مادرشدنت بی دغدغه و باحضور قلب بیشتر میخوندی. فکرم به همون خداییه که تماشا میکنه عجز این روزامو.

 

کلافه و پر از درد نشستم پشت کامپیوتر و به خودم نهیب میزنم که من ، عبدِ حالِ خوبِ بعدِ سجده طولانی ام یا عبد خدا؟ عبد حس و حال درونیم ام یا عبد وظیفه ای که روی شونه هامه؟ حرفای همسرم میاد جلوی چشمام که تو روزای سختمون وقتی بهش گله میکردم ، میگفت شیدا من میخوام سرباز خدا باشم. میگفت کمکم کن هرجا بهم گفتن بجنگ بتونم بگم چشم.

یاد حرفای همسر میفتم و تو دلم میگم خدایا من یه زنم ، ولی منم میخوام سربازت بشم. تو دلم بهش میگم چشم. میگم من عبدتم. هر کار بگی همونو میکنم. چه وسط حال خوب سجده های طولانیم باشه ، چه بین سجده های نصفه و نیمه و بی حالی که این روزا بجا میارم.

 

من مادرم. مادری که خلوتش با خدا ، لابلای شلوغیای بچه داریش میگذره. مادری که میخواد عبد خدا باشه نه عبد حس و حال و امیالش...

  • کپی از مطالب صهبا
  • ۰
  • ۰

روزانه چهارم

گرد و خاک به پا کرده بود امروز توی اورژانس دو ، آقای جوانی که نمیذاشت متخصص مرد همسرشو معاینه کنه. تا اینجا منم با آقا موافقم که ترجیحا معاینه توسط همجنس انجام بشه.

اما...

اما...

وقتی پیج شدم و رسیدم بالاسر خانمش که مثل ابر بهار گریه میکرد ، مرد رو از زن دور کردم ، پرده رو کشیدم و شروع کردم زن رو دلداری بدم که هیچ عیبی نداره. تا اینکه با شنیدن درددلای زن از رفتار متناقض مرد (نامرد) منزجر شدم.

مردی که همسر بغایت جوان خودشو از هر گونه تحصیلی منع کرده بود ، انتظار داشت یه زن تحصیلکرده دیگه بیاد و زنشو معاینه کنه!

احسنت آقا! احسنت!

 

 

 

* همسر انشاالله تا یکی دو ساعت دیگه از راه میرسه و این یعنی پایان پستهای روزانه. برنامه ای ندارم برای موضوع پستهای بعدی. شمام که نمیتونین پیشنهاد خاصی رو بهم منتقل کنین [خیلی شرمنده م واقعا]. پس ببینیم خدا چی میخواد و چی پیش میاد و قراره در ادامه چی بگیم و بنویسیم...

  • کپی از مطالب صهبا
  • ۰
  • ۰

روزانه سوم

۱- امروز یه دختر حدود ۲۵ ساله داشتم که اوضاعش مساعد نبود. رفتم سراغش باهاش گپ بزنم تا یه کم روحیه ش برگرده. لابلای حرفامون فهمیدم تافل داره بچه م. پرونده شو آوردم کنارش گفتم حالا که زبانت خوبه بیا ببینیم میتونی بفهمی اینجا چی به چیه یا نه. 

اُردری که متخصص براش گذاشته بود رو به زور و با کلی شوخی و خنده تونستیم با هم بخونیم. یهویی برگشت گفت میگما! چرا انقدر دستخط شما دکترا داغونه؟ گفتم قول میدی مثه یه راز بین خودمون بمونه؟ گفت آره. منم خیلی جدی گفتم دستخطمون که بد نیست... ماها اِسپِل (املای) داروها رو بلد نیستیم. دو سه تا حرف اولشو مینویسیم ، مابقیشو خط خطی میکنیم که آبرومون پیش پرستار و داروخونه نره. چند لحظه بهمدیگه نگاه کردیم. جدی جدی داشت باورش میشد که یهویی با هم زدیم زیر خنده...

 

 

۲- نزدیکای ظهر رفتم یه سر بزنم به اورژانس دو. رسیدم به یه پیرمرد بانمک که از دل درد بی امان اومده بود بیمارستان. گفتم پدرجان کجای دلتون درد میکنه؟ گفت اینجا. گفتم چی خوردین؟ اشاره کرد به همسرش. همسرش گفت دیشب هیچی شام بهش ندادم. فقط عرق نعنا و صبح نبات داغ و خاکشیر. تو دلم کلی واسه شون ذوق کردم. برگشتم به آقا گفتم خوبه دیگه. نگران نباشین. حاج خانوم داروی درست بهتون داده. ایشالا تا شب اثر میکنه و خوب میشی باباجان.

عصر که بخش رو تحویل دادم و رفتم برای خدافظی از بچه های اورژانس ، همون آقای پیرمرد صدام کردن. گفتم جانم باباجان؟ گفتن انگار عرق نعنا اثر کرده. دردم خیلی کمتر شده. گفتم بله... بله... اگه حاج خانوم اون عرق نعنا و خاکشیرو نداده بودن الان کلی داشتین درد میکشیدین. 

عزیزم... یه جور خاصی همسرشو با یه محبت بزرگی نگاه کرد و برگشت گفت همه زندگیمه ، شرمنده شم بخدا. 

حالا من این وسط زل زدم به خانومشون. سرخ و سیاه و بنفش و خلاصه رنگی رنگی شد طفلکی. منم که نیشم تا بناگوشم بااااز...

 

 

 

* نصف کار ما اینه که تشخیص درست بدیم. نصف دیگه ش اینه که به آدما یادآوری کنیم که سختیها و بیماریاتون با هر ابعاد و وخامت و اوضاع و احوالی ، خیلی ضعیف تر از شما و دلبستگیای زندگیتونن...

  • کپی از مطالب صهبا